#چالش_اهدای_زندگی

البته ان‌شالله که هیچ اتفاق تلخی را در زندگی‌ تجربه نکنید و حتی خون از دماغتان جاری نشود. ولی لحظه‌ای به این فکر کنید:

«چند درصد از کسانی که روزانه بارها و بارها از خیابان عبور می‌کردند اطلاع داشتند که این بار، بارِ آخرشان است؟ چند درصدشان می‌دانستند که دیگر قرار نیست هر روز صبح از این مسیر بگذرند؟ چند درصدشان قبل از وقوع حادثه به مرگ فکر کرده بودند؟»



درخواستم این است:

همین الآن که این متن را می‌خوانید یک یا دو یا هر سه گزینه پایین را انتخاب کنید و انجام دهید:



1- اگر این مطلب را می‌خوانید وارد سایت اهدای عضو شوید. و در آن ثبت نام کنید.(کمتر از دو دقیقه وقت‌تان را می‌گیرد.)

2- اگر می‌توانید حداقل 5نفر دیگر را از بین دوستان و آشنایان برای ثبت نام در این سایت راضی کنید.

3- اگر دوست داشتید در وبلاگ‌ یا کانال‌های تلگرامی‌تان به معرفی این چالش و سایت اهدای عضو بپردازید.



آدرس سایت اهدای عضو



و اینکه، هرکس این پست را می‌خواند دعوت، هر چند نفری را هم که می‌شناسد دعوت.



با تشکر از آقاگل
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مصطفی فتاحی اردکانی

داستان سیستان 2

تمام ایران به مهمان نوازی معروفند. اما اقوام کرد و بلوچ در این زمینه شهره عام و خاص شده اند. مهمان نوازی قوم کرد رو تجربه نکردم. ولی در این سفر فرصت تجربه مهمان نوازی قوم بلوچ را داشتم. از زنگ های مکرر برای پرس و جو در مورد احوالات ما از آغاز سفر گرفته، تا همراهی دو ماشین از بم تا ایرانشهر جهت طیب خاطر ما.

ورود شب هنگام در هر شهری به طور یقین از جذابه های اون شهر در نگاه اول کم خواهد کرد. و شاید وضعیت بد سطل زباله و سگ های ولگرد در اول کوچه باعث سو تفکر نسبت به ایرانشهر می شد. ولی ورود به خانه میربان و گسترش سفره رنگانگ برای مسافرین خسته توانست تمام تفکرات غلط ما را عوض کند.

و باز بد غذایی من از لذت بردن از سفره رنگارنگ میزبان محروم کرد( +باید عادت غذایی ام را عوض کنم+ چرا مرغ آخه؟)

خوردن شام. و در ادامه شب نشینی و صحبت از هر بحثی کمی خستگی از تن ما خارج کرد. و خواب کوتاه سحرگاهی....
صبح روز بعد در خلال آمادگی جهت عزمیت به مقصد بعدی با ممانعت صاحبخانه رو برو شدیم. که تا ناهار نخوری امکان خروج از در را ندارید. پس بنابر پیش نهاد صاحبخانه در ساعات حضور در ایرانشهر سری هم به بازار زدیم.
بازاری زیبا و رنگارنگ از زی و آستین. حتما لباس های بلوچی را دیده اید. که با سوزن زن دوزی های جلوی لباس و آستین ها جلوه گری می کنند. به سوزن دوزی های روی لباس "زی" و به سوزن دوزی های آستین ها " آستین" می گویند. فرآیند ساخت این هنر دستی که منجر به لباس های گاها چند میلیون تومانی می شود کاملا ابتدایی است. ابتدا پارچه  به وسیله مهر هایی از جنس چوب نقش زده می شود. که این نقوش که معمولا با استفاده از مرکب سیاه ضرب شده اند در اصل نقشه سوزن دوزی را تشکیل می دهد. و سپس چرخ خیاطی یا دست زنان بلوچ وظیفه سوزن دوزی رابه عهده می گیرند.

و بعد از آن نشستن پای پیرمردی که میزبان رهبر در ایام تبعید بوده و بیان خاطرات زیبای خود از آن زمان.
و در آخر صرف ناهار و حرکت به سمت چابهار

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
مصطفی فتاحی اردکانی

بهار خوب است اما حساسیت نه

با ورود سامانه بارشی بهاری به کشور، حساسیت فصلی هم به سیستم تنفسی من وارد شده و تمامی قوای جسمانیم را تحت تاثیر قرار داده است.
و این گونه باعث شده که پست های سفر سیستان همچنان در انتظار بازبینی در صندوق مطلب آماده انتشار بمانند. کار های به روی هم جمع شوند و من مثل پسر بچه ای دماغو فقط شاهد تل انبار شدن کار ها هستم.

بهار خوبست اما حساسیت نه.
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مصطفی فتاحی اردکانی

داستان سیستان1

یکی از وقایع بعد از ازدواج اینه که دیگه خودد به تنهایی نمی تونی برای خودت برنامه ریزی کنی و جالب تر میشه برات برنامه ریزی هم بکنن.

سفر به سیستان و بلوچستان و به صورت دقیق تر به بلوچستان از برنامه ریزی حضرت بانو پا گرفت و ما و خانواده ایشان بر همین اساس راهی بلوچستان شدیم. هدف اولیه سفر بازارهای شهر چابهار بود ولی با ممارست خودم و همراهی پدر زن گرامی بازدید از جاذبه ای گردشگری طول مسیر نیز به برنامه های سفر اضافه شد. هر چند تا قبل از شروع سفر از کنسل شدن آن استقبال می کردم ولی از اینکه این سفر تجاری و سیاحتی خاطره ساز عید امسالم بود اصلا نارحت نیستم. علت استقبال از کنسل شدن آن اصلا به خاطر صحبت هایی که در مورد سیستان و بلوچستان می شود نبود فقط و فقط یک دلیل داشت، خواب های نوروزی
کرمان - نرماشیر- ایرانشهر –کنارک – چابهار – منطقه حفاظت شده باهوکلات – راسک- سرباز- زهدان- بم
بعد از صرف ناهار و کمی استراحت قرار برآن شد که بازدید از مجموعه گنجعلی خان داشته باشیم. زیبایی که تقریبا در تمام شهر های مرکزی ایران قابل مشاهده است همین آثار فاخر معماری است. مغازه های مسگری و فروش پته بسیار جذاب تر فروشگاه هایی بود که سوغات معمول کرمان مثل زیره و قاووت و کلمپه می فروختند. از شناس ما مجموعه موزه حمام لطفعلی خان درنصف روز اقامت ما در کرمان به علت شستشو تعطیل بود.
ادامه دارد

برنامه سفر به این ترتیب بود که از اردکان شروع سفر ما بود ودر نهایت به چابهار ختم می شد و کمی تغییر در مسیر رفت و برگشت باعث گذشتن از شهر های زیبای استان های کرمان و سیستان وبلوچستان شد که اسم اونا به ترتیب می نویسم.

اینکه اسم خیلی از شهر ها در مسیر جا افتاده بابت عدم توقف ما توی اون شهر هاست.. مثلا یزد. شهری که از آن لنگه دنیا برای دیدنش می آیند ولی ما که همین بیخ گوشمان هست هنوز بافت تاریخی و جاذبه های گردشگریش رو ندیده ایم!

شهر اول کرمان:

کرمان اولین توقفگاه ما بود برای صرف ناهار. چون هنوز تا عید دو سه روزی فاصله بود خبری از ایستگاه ها و زلم زیبو های عیدانه اول شهرها توی کرمان به چشم نمی خورد. با کمی پرس و جو و به کمک گوگل مپ به یک سفرخانه رسیدیم، البته میل به قلیان یکی از همراهان هم بی تاثیر نبود.

چیزی که توی لیست ناهار جالب توجه بود غذای "بز قرمه" بود، که به خاطر اینکه من تقریبا بد غذا هستم و هیچ چیز در مورد این غذا نمی دونستم از امتحان کردن آن گذشتم، و بقیه همراهان هم به همین منوال سفارش غذا دادند، و به همین دلیل هنوز هم در مورد بزقرمه هیچ اطلاعاتی ندارم.

حرکت به سمت بم و از آنجا به ایرانشهر قدم بعدی سفر ما بود. در تماسی که با میزبان خود در ایرانشهر داشتیم. مطلع شدیم که به علت تفکر موجود در مورد سیستان و بلوچستان و جنایت ریگی (لعنت الله علیه) در جاده بم زاهدان در پی تدارک محل خوابی برای ما در شهر بم هست. که به علت اسرار ما بر حرکت در شب برای رسیدن به ایرانشهر قرار بر این شد با توقف در نرماشیر به همراه دو ماشین که آنها نیز مهمان میزبان ما در ایرانشهر بودند به سمت ایرانشهر حرکت کنیم.

نرماشیر

توقف کمتر از یک ساعته در نرماشیر و اتراق در یک پارک نوید یک شهر کوچک ولی جذاب را می داد ولی حیف که امکان ماندن بیشتر از زمان یک استراحت کوتاه و نماز مغرب و عشا وجود نداشت.

حرکت از نرماشیر یعنی ورود به خاک مهمان نواز سیستان و بلوچستان.


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مصطفی فتاحی اردکانی

سیستان خانه مردان جهانست و ...... بدوست شرف خانه مردان جهان تا محشر

خدا قسمت کرد تعطیلات عید رو یه سفر تجاری - سیاحتی داشتم به سیستان و بلوچستان.
اینقدر خوب بود که نگو.
تقریبا از اوساط اسفند حرف از سفر به چابهار به میون اومد. ذوقی نداشتم برای سفر، مهم ترین دلیلم مرخصی و دلیل بعدی بازار چابهار ولی اتفاقات سفر کاری کرد که نه تنها از سفر لذت بسی فراوان بردم بلکه حتما سفر به دیار سیستان و بلوچستان رو به همه توصیه می کنم.

در پست های بعدی سفرنامه کوتاهی از سفر بلوچستان خواهم نوشت.
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
مصطفی فتاحی اردکانی

عاقل باشیم

قدیم ها خیلی بیشتر بحث می کردم. و سعی در رسیدن به نتیجه در بحث از صفات بارز من بود. ولی الان نه....
الان فهمیده ام که بحث کردن با خیلی از افراد بی فایده است.
درسته عصر، عصر ارتباطه و اطلاعات زیادی در دسترس ما هست. ولی تفکر در مورد اطلاعات دریافتی هم لازمه.

یه نکته که تو این چند روز زیاد بازگو کردم. یه اطلاعاتی هیچ وقت خودش رو معرفی نمی کنه و اطلاعات دست اولش رو در اختیار شما نمیذاره.

نکته بعدی اینکه زیاد شنیدیم که فلان مسئول فلان جا سرمایه گذاری کرده، فلانی فلان مقدار زمین تو فلان جا داره. تو همین فضای باران اطلاعات میشه در مورد همین ها هم تحقیق کرد. فقط مواظب باشیم باران رو با چکه سیستم فاضلاب اشتباه نگیریم.



+به خیلی چیزا نقد دارم ولی حالم از کسایی که با نقدهاشون شعور آدم رو به سخره میگیرن بهم میخوره
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مصطفی فتاحی اردکانی

خاطره های مُردم رو زنده کن....

تو این چند وقت که بیشتر وبلاگ خون شدم تا وبلاگ نویس یه چیز برام خیلی پررنگه.
اونم خاطراتم

تقریبا با هر پستی که میخونم یاد یه خاطره ای می افتم.دیگه خجالت می کشم که زیر پست ها خاطره تعریف کنم.
شاید پیر شدم. مثل پیرمرد ها که تا یه اتفاقی می افته میگه:هی .... یادش بخیر.... زمان ما..... ( همین الان هم یاد یه خاطره از پیرمرد صاحب خونه تو دوران دانشجویی افتادم).


سال نو همگی پیش پیش مبارک.


+ با اقتدار تونستیم دوم بشیم تو لیگ والیبال تبریک به هم شهری هام

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مصطفی فتاحی اردکانی

پریشان گویی

ظهر که می شود. دلم دلش یاد هندوستان می کند. تکانم میدهد. که آی...... تا کی میخواهی بشینی پشت این لپ تاپ سیاه بی روحت بنشینی. برخیز؛ بلند شو و از این اتاق بی روح خارج شو. راست می گوید. اتاقی که اگر سقفش هم به رنگ چوب بود. می توانستم بگویم که زندانی مکعبی قهوه ای هستم. با هم سلولی هایی که هر کدام زندانی خویشند. و حتی میز های متصل بهم دور تا دور اتاق نمی تواند قفس های این 5 زندانی را بشکند.

ظهر که می شود تنم هم دلش یاد هندوستان می کند. فریاد می زند آی بلند شو از روی این صندلی های سخت. این صندلی هایی که فقط به شکل ظاهریشان می نازند. و آدم دلش از ارگونومی ارگونومی گفتنشان می گیرد. صندلی هایی که فقط ظاهرند و در وجودشان هیچ عشقی نیست.

ولی من شکم دلم را با کلوچه ای سیر می کنم تا دهانش مشغول شود. و بدنم را تکانی می دهم که در سرگیجه های خودش غرق شود. ولی خودم هم می دانم که خودم هم دلم برای چای سر ظهر و نشستن کنار گلدان ها تنگ شده. روی تخت حیاط نشستن «عزیزم گفتن و جانم شنفتن».

+ گاهی وقت ها پریشان گویی هم لذت های خودش را دارد
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
مصطفی فتاحی اردکانی

سخته بخدا سخته

سخته کار کردن با کارفرمایی که خودش نمیدونه چچیزی میخواد.
۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
مصطفی فتاحی اردکانی

گور بابای یکی یکیشون؛ خدا سر شاهده

تو این چند وقت چند تا اتفاق خوب حالمون رو خوب کرد.

۱- رفتیم مشهد. نه مشهد معمولی٬ مشهدی که هدیه رهبر بود. به مناسبت ازدواج دانشجویی. اتفاق های باحال زیادی هم داشت. از رفت و برگشت با اتوبوس با 21 زوج دانشجو دیگه تا مهمون سفره امام رضا شدن ( هر چند غذا مرغ بود)


۲- سفر تهران


۳- مهم تر از همه اینکه پریشب دایی شدم. ای قربون گل دایی بشم من.


با این اتفاقات خوب. گور بابای همه بد حالی ها. گور بابای همه مشغله های فکری الکی. گور بابای ........

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مصطفی فتاحی اردکانی